زیر نور چراغی که با چشمک زدنش نشان میداد به اواخر عمرش نزدیک شده، به دیوار تکیه داده بود و دودی را که از دهانش خارج میشد، به دقت نگاه میکرد. زیر چشمانش سیاهی آسمانی که بالای سرش بود را یادآور میشد. پُک عمیقی به سیگارش زد. از این که صدای سوختن سیگار را در سکوت شب میشنید لذت میبُرد. سعی میکرد تا جایی که میتواند دود را در سینهاش نگه دارد. هرچند باعث میشد تهوع بگیرد ولی دردش را تسکین میداد. دود را از میان لبهای کبودش به سمت چراغ چشمکزن هل داد. آنقدر غرق در افکارش شده بود که متوجه نشد پیرمردی ایستاده و مدتی است مبهوت او را تماشا میکند.
- نترس حاجی. دیگه برام ضرر نداره. تازه خوبم هست. شاید سرطانم سرطان بگیره و من از دستش راحت شم!
پیرمرد بدون این که چیزی بگوید سرش را برگرداند و رفت.
برچسب:
نویسنده: پویا صالحی